یه روز بارونی بود نسبتا....
و چقد خوشحال بودم از دیدنش
و چه شب سختیه امشب
همیشه از خوندن حرف های گذشته فراری بودم
یه بار بهم گفت ما بهم نمیخوریم
حقیقتش تصورش از من نسبتا درست نبود
فکر میکرد من یه پسر خیلی مذهبی ام...
خندم میگیره چون اگه از اون ور بهم نگاه میکرد شاید بیشتر شبیه بودم
وقتی حرفاشو زد تصمیمشو گرفته بود
اگه من بهش میگفتم من اونجوری نیستم فکر میکرد واسه نرفتنش دارم دلیل و مانع تراشی میکنم
اما من میدونستم که اشتباه فکر میکرد
البته دلیل اشتباهش خودم بود ....
تو کل زندگیم یه جا خورد شدم و دوباره هر وقت که یادم میفته احساس حقارت میکنم
و اون امیرعلی بود
کسی که میگفت خیلی وقته با مریم رابطه داره و میشناستش
حرفایی که میزد عین این بود که خنجر تو قلبم میکرد
حقیقتش حالم بد شد....
تو دوران دبیرستان زنگای تفریح یا ناهار من معمولا پیش دوره بالاتریا بودم
با اونا حرف میزدم
حقیقت اینکه من تا سال دوم دوتا دوست صمیمی داشتم
یکیشون سال اول رفت رشته تجربی و ازش جدا شدم که چند ماه پیش فهمیدم طلبه شده...
و دومی هم سال دوم رفت قم و طلبه شد . نوه یکی از مراجع تقلید بود که تو سال چند بار تو مراسم مدرسه میبینمش
عجیبه که هردوشون طلبه شدن...
بعد اونا بهترین دوستم یکی از بچه های دوره ۱۶بود . ما دوره ۱۷ بودیم . البته من با خیلی از بچه هاشون دوست بودم ولی اون بیشتر .
اونموقع ها اون و چند نفر دیگه از بقیه جدا درس میخوندن
تو کتابخونه بودن و واسه مرحله دوم المپیاد نجوم اماده میشدن
ولش....
میخواستم یه چیز دیگه بگم اصلا
من بیشتر از سنم فکر میکردم و میکنم . یعنی سن عقلیم بیشتر بود .
یه بار که امتحان دادم دو سه سال پیش سن عقلیم ۲۵بود
اما مریم...
خیلی عاقلانه تصمیم میگرفت
با اینکه دو سال ازم کوچیکتر بود و من همچین ادمی بودم اما همیشه میدونستم که از من عاقل تره...
و این یکی از عواملی بود که دوسش داشتم...
نمیدونم چی بگم
کسیو ندارم که بشه باهاش درد و دل کرد
اخ که چرا از ذهنم نمیره امیر علی
خیلی از مهسا و خود مریم درباره امیرعلی پرسیدم اما واضح جوابمو ندادن
اما دوست دارم یه روز از کسی که اون اشغالو بهم داد و میده انتقام بگیرم
نمیدونم چرا دخترای تهران اینجورین
من خودم تهرانی ام اما نمیتونم هیچ کدومشونو درک کنم
بیخیال همشون
تو دانشگاه پره از دخترای جذاب دخترای خوشگل . حقیقت من ادمم و به هر حال میبینمشون اما برام مهم نیستن
معمولا لباسام عادین پیراهن استین بلند میپوشم و معمولا کفش استفاده میکنم
مدل موهام مدل لباسام ریشام هیچ کدوم برام مهم نیست
برام مهم نیست پشتم چی میگن
البته اکثرا بهم میگن خر خون که برام مهم نیست چون من خیلی کم درس میخونم
مدل ماشینم برام مهم نیست چون کسیو ندارم که سوارش کنم
هیچی برام مهم نیست
یعنی حقیقتش میدونی چیه
از وقتی مریم رفت برام مهم نیست
ولش...
تهش مرگه
فصل چهارم...ما را در سایت فصل چهارم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111